ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ساعت 17:39  توسط سید علی مشتاقی نیا  | 


ما باید یک دانش آموزی خوب برای خدا باشیم. مثلاً باید خدا بپرستیم، ما باید شیطان را دوست نداشته باشیم. 

خدا کسانی که کار های او را دوست داشته باشند را دوستشان دارد.

 مکه خانه ی خدا است.اگر ما بخواهیم با خدا سخن بگوییم ، باید نماز بخوانیم. 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:29  توسط سید علی مشتاقی نیا  | 


اربعین کی است؟

به نام خدا

ماه صفر شروع شده است .

18 روز دیگر اربعین است و مردم از نجف تا کربلا پیاده میروند.

مردم هم مثل محرم عزاداری امام حسین (ع) می کنند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 12:33  توسط سید علی مشتاقی نیا  | 


یکی بود، یکی نبود. پیرمرد ماهیگیری بود که باپسرش زندگی می کرد. او هر روز به دریا می رفت و ماهی می گرفت و به این ترتیب، زندگی اش را می گذراند.

یک روز پیرمرد، بیمار شد و به بستر افتاد و پسرش برای صید ماهی به دریا رفت.

پسر تورش را چند بار به دریا انداخت وبیرون کشید ولی حتی یک ماهی هم در تورش نیفتاد. او که خسته شده  بود، بار دیگر تورش را به دریا انداخت و خواست تورش را بیرون بکشد دید نمی تواند. تورخیلی سنگین شده بود. پسر دست از تلاش برنداشت و به هر جان کندنی بود، تور را از دریا بیرون کشید. سنگینی تور به خاطر ماهی بزرگی بود که توی آن گیر کرده بود. پسر تا آن روز چنان ماهی بزرگی ندیده بود.

پسر به هر زحمتی که بود، ماهی بزرگ را به خانه برد. وقتی چشم پیرمرد به ماهی افتاد، حدس زد که باید در شکم آن چیزی با ارزشی باشد. به همین دلیل، فوری شکم ماهی را پاره کرد و چشمش به کره اسب ضعیفی افتاد. پیرمرد کره اسب را از شکم ماهی بیرون کشید و چند سطل آب روی آن ریخت و کره اسب کم کم جان گرفت و روی پاهایش ایستاد.

ماهی گیر و پسرش غذاهای خوبی به کره اسب دادند و حیوان در مدت کوتاهی، بسیار چابک و سرزنده و زیبا شد. پسر ماهی گیر هم در این مدت سوارکاری را خیلی خوب یاد گرفت.

یک روز پسر هوس کرد با اسب چابکش به سفر برود. ماجرا را به پدرش گفت و پیرمرد به او اجازه داد.

پسر سوار بر اسب دریایی خود تاخت و تاخت. در راه به سه مرد برخورد کرد که یکی از آنها پادشاه بود. پادشاه اسبش را برای مسابقه اسب دوانی آماده می کرد.

پادشاه وقتی اسب دریایی پسر را دید، خیلی از آن خوشش آمد و از پسر خواست که او هم با اسبش در مسابقه شرکت کند. پسر قبول کرد و تا شهر به همراه پادشاه به تاخت رفت.

چند روز بعد، پادشاه جنگ باشکوهی ترتیب داد که در آن پهلوان ها با هم کشتی می گرفتند و سوارکارها با هم مسابقه می دادند. پسر هم با اسب دریایی اش در جشن شرکت کرد.

وقتی سوارکارها برای مسابقه آماده شدند و به صف ایستادند، شاهزاده هم با تندروترین اسبش به مسابقه آمد.

وقتی مسابقه شروع شد، شاهزاده از همه جلوتر افتاد. چون پسر ماهی گیر با کشیدن افسار اسبش نمی گذاشت که آن تند برود. او آخرهای مسابقه یکباره افسار اسب را شل کرد و اسب ناگهان چنان با سرعت شروع به دویدن کرد که در یک چشم به هم زدن از همه اسب ها پیش افتاد و برنده مسابقه شد.

پادشاه از شکست پسرش و برنده شدن پسر ماهیگیر، خشمگین شد و دستور داد مسابقه دیگری برگزار کنند.

به دستور پادشاه ، مسابقه دیگری برگزار شد. شاهزاده ای بار با اسب پادشاه در مسابقه شرکت کرد. پسر ماهیگیر هم از اول مسابقه، افسار اسب دریایی را آزاد گذاشت و اسب چنان سرعت گرفت که هنوز بقیه به نصف راه نرسیده بودند، از خط پایان عبور کرد.

پادشاه شکست اسب خودش را پذیرفت و جایزه مسابقه را به پسر ماهیگیر داد ولی زن پادشاه از شکست پسرش خشمگین شد و از طبیب، زهری گرفت تا آن را به خورد پسر ماهیگیر بدهد و او را بکشد.

پسرماهیگیر با خوش حالی پیش اسب دریایی اش رفت ولی حیوان را گریان و غمگین دید. پسر علت گریه اسب راپرسید. اسب دریایی به زبان آدمیزاد گفت:((زن پادشاه از پیروزی تو خشمگین شده وونقشه ی مرگت را کشیده است. اوتوی غذایت زهر ریخته است.))

پسر گفت:((حالا که این طوراست، لب به غذای آنها  نمی زنم.))

موقعی که برای پسر غذا اوردند، او بدون اینکه کسی متوجه شود، غذا را دور ریخت. زن پادشاه که منتظر شنیدن خبر مرگ پسر ماهیگیر بود وقتی او را سالم و سرحال دید، بیش از پیش ناراحت شد و فهمید که اسب دریایی او را از مرگ نجات داده است. پس تصمیم گرفت اول اسب دریایی را از بین ببرد و بعد، سراغ پسر ماهیگیر برود. زن پادشاه، دوباره سراغ طبیب رفت و از او خواست راهی برای از بین بردن اسب دریایی و پسر پیدا کند.

فردای آن روز وقتی پادشاه به شکار رفت، زن پادشاه خود را به مریضی زد و طبیب را به بالینش آوردند. طبیب مشغول معاینه ملکه شد و بعد، با صدایی که همه بشنوند، گفت: " ای ملکه! درد شما فقط یک درمان دارد و آن هم خوردن گوشت اسب دریایی است. باید هر چه زودتر آن را تهیه کنید و بخورید وگرنه از این بیماری، جان سالم به در نخواهید برد. "

وقتی حرف های طبیب تمام شد، زن پادشاه دستور داد نوکرها به اسطبل بروند و اسب دریایی را بکشند و گوشتش را برای او بیاورند.

نوکرهای پادشاه به اسطبل رفتند تا امر ملکه را اجرا کنند. ولی وقتی چشمانشان به اسب دریایی افتاد، از زیبایی شگفت انگیز آن حیوان حیرت کردند و حیفشان آمد که ان را از بین ببرند. نوکرها بین کشتن و نکشتن اسب مردد بودند که طبیب به اسطبل آمد و گفت: ((اگر زودتر این اسب را نکشید و گوشت آن را به ملکه نرسانید، پادشاه از دست شما خشمگین خواهد شد و شما را مجازات خواهد کرد.))

نوکرها از ترس خشم پادشاه، فوری اسب دریایی را از اسطبل بیرون آوردند تا هر چه زودتر او را بکشند. اما همین که اسب را به زمین زدند، پادشاه از شکارگاه به قصر برگشت و شلوغی را دید و علت را پرسید. نوکرها ماجرای مریض شدن ملکه و حرف های طبیب را برای پادشاه تعریف کردند. طبیب هم به استقبال پادشاه امد و با آب و تاب گفت: ((قبله ی عالم! تنها دوای درد ملکه، خوردن گوشت اسب دریایی است. در غیر این صورت، او از بین خواهد رفت.))

پادشاه حیفش می آمد که چنان اسب دریایی را از بین ببرد. ولی دلش هم نمی خواست به خاطر یک اسب، زنش را از دست بدهد. پس دستور داد اسب را بکشند.

از آن طرف، وقتی پسر دی که قرار است اسبش را بکشند، به پادشاه التماس کرد که فقط یک بار دیگر سوار اسبش بشود.پادشاه قبول کرد و پسر، اشک ریزان به سوی اسبش رفت. اسب وقتی اشکهای پسر رادید، گفت: ((گریه نکن. زودتر سوارم شو تا حساب همه شان را برسیم. از طبیب شروع می کنیم.))

پسر با خوش حالی سوار اسب دریایی شد. اسب شیهه ی بلندی کشید. صدای زیبایش توجه همه مردم را جلب کرد. جمعیت زیادی برای تماشای هجوم آوردند. طبیب هم میان جمعیت بود.

اسب دریایی به طرف طبیب رفت و با یک لگد اورا از بین برد. بعد، از روی جمعیت ودیوار قصر پرید وبا چنان سرعتی به دویدن کرد که حتی باد هم به گردش نمی رسید.

ملکه که خبر مرگ طبیب را شنیده بود، ازترس اینکه اسب به سراغ او بیاید، هراسان ودوان دوان پیش پادشاه رفت.

پادشاه وقتی زنش را سالم وسرحال دید، فهمید که او با حیله خود را به مریضی زده استتا بتواند به کمک طبیب اسب دریایی و پسر ماهیگیر را از بین ببرد. پادشاه به شدت خشمگین شد و دستور داد زنش را برای همیشه از قصر بیرون بیندازند. پسر ماهیگیر هم با اسب دریایی اش پیش پدر پیرش برگشت. آنها به خوبی خوشی کنار هم زندگی کردند.

به روایت: عبدالصالح پاک

. کتاب 55 افسانه ترکمنی برای نوجوانان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:33  توسط سید علی مشتاقی نیا  |